دنبال کردن اینستاگرام، برای آموزش بیشتر ورود به اینستاگرام
آموزش رایگان درس هشتم (8) کتاب Oxford Word Skills سطح متوسط | هاوین وکب - هاوین وکب، آموزش رایگان لغات زبان انگلیسی
به‌زودی... ثبت‌نام کاربران در حال آماده‌سازی است.

آموزش رایگان درس هشتم (8) کتاب Oxford Word Skills سطح متوسط | هاوین وکب

آموزش رایگان درس هشتم (8) کتاب Oxford Word Skills سطح متوسط | هاوین وکب

لغات این درس

کلمات مهم این مقاله را مرور کنید.

Anxious

/ˈæŋkʃəs/
مضطرب، نگران
Example:

She was anxious about the exam.

او درباره امتحان مضطرب بود.

Calm

/kɑːm/
آرام، خونسرد
Example:

Try to stay calm.

سعی کن آرام بمانی.

Delighted

/dɪˈlaɪtɪd/
بسیار خوشحال
Example:

I'm delighted to meet you.

من از دیدار شما بسیار خوشحالم.

Disappointed

/ˌdɪsəˈpɔɪntɪd/
ناامید، سرخورده
Example:

He was disappointed with his results.

او از نتایجش ناامید بود.

Embarrassed

/ɪmˈbærəst/
خجالت‌زده
Example:

She felt embarrassed when she fell.

او وقتی زمین خورد احساس خجالت کرد.

Frightened

/ˈfraɪtnd/
ترسیده، هراسان
Example:

The child was frightened of the dark.

کودک از تاریکی می‌ترسید.

Furious

/ˈfjʊriəs/
خشمگین، عصبانی
Example:

She was furious about the mistake.

او از آن اشتباه خشمگین بود.

Miserable

/ˈmɪzrəbl/
بدبخت، غمگین
Example:

He felt miserable after losing the game.

او بعد از باختن در بازی احساس بدبختی کرد.

Pleased

/pliːzd/
خشنود، راضی
Example:

I'm pleased to hear that.

من از شنیدن آن خشنودم.

Relaxed

/rɪˈlækst/
آرام، آسوده
Example:

He felt relaxed after the holiday.

او بعد از تعطیلات احساس آرامش کرد.

Upset

/ʌpˈset/
ناراحت، دلخور
Example:

She was upset by the bad news.

او از خبر بد ناراحت شد.

Emotional

/ɪˈmoʊʃənl/
احساسی، عاطفی
Example:

She is very emotional about her family.

او درباره خانواده‌اش بسیار احساسی است.

Show Your Feelings

/ʃoʊ jʊr ˈfiːlɪŋz/
احساسات خود را نشان دادن
Example:

It's good to show your feelings.

خوب است که احساسات خود را نشان دهید.

Stressed

/strest/
مضطرب، تحت فشار
Example:

He is stressed about his new job.

او درباره شغل جدیدش مضطرب است.

Guilty

/ˈɡɪlti/
احساس گناه کردن، گناهکار
Example:

He felt guilty for lying.

او برای دروغ گفتن احساس گناه کرد.

Jealous

/ˈdʒeləs/
حسود
Example:

She was jealous of her friend's success.

او به موفقیت دوستش حسادت کرد.

Annoyed

/əˈnɔɪd/
آزاریده، کلافه
Example:

He was annoyed by the constant noise.

او از صدای مداوم کلافه شده بود.

Get Sth Wrong

/ɡet rɔːŋ/
اشتباه فهمیدن، اشتباه کردن
Example:

Don't get me wrong

I like your idea.

Nervous

/ˈnɜːrvəs/
مضطرب، عصبی
Example:

She was nervous before the interview.

او قبل از مصاحبه مضطرب بود.

Occasion

/əˈkeɪʒn/
مناسبت، موقعیت
Example:

It was a special occasion.

این یک مناسبت خاص بود.

Mood

/muːd/
حال و حوصله، خلق و خو
Example:

He is in a good mood today.

او امروز حال و حوصله خوبی دارد.

این مقاله چقدر برایت مفید بود؟

با امتیاز دادن به این مقاله، به ما کمک می‌کنی محتوای بهتری تولید کنیم.

4 از ۵ ( 1 رأی )